X
تبلیغات
زنگ انشا
آموزشی ادبی فرهنگی

 

در دفتر مدرسه نشسته ام  یک چایی برداشتم و منتظرم سرد شود . می خواهم گلویی تازه کنم زنگ بعد با کلاس سوم انسانی درس دارم . یک ساعت باید حرف بزنم .. توضیح دهم  ..بگویم ....بخوانم و.......

 

زنگ می خورد به کلاس می روم  .بعد از عادت همیشگی حضور و غیاب بچه ها کتاب را باز می کنم

ابتدا  جهت جلب توجه همه بچه ها درباره اهمیت این درس در امتحان نهایی و کنکور و..... توضیح می دهم

 اما هدفم درک بیشتر کلاس از مفهوم اصلی این درس است.

این درس را خیلی دوست دارم ..نثر روان و شیرین نویسنده یکی از جذابیت های این درس است.

یاد صحبت های یکی از اساتیدم می افتم که می گفت تاریخ بیهقی را باید خورد ...هضم کرد  ..درک واقعی که این کتاب مثل غذایی است که مزه شیریننش باید در دهان احساس شود و این درس قسمت مهمی از این تاریخ است ....

                                                  حسنک وزیر:

بند به بند می خوانم. توضیح می دهم. کلمات مهمش را معنی می کنم .

بچه ها نمی دانند اما من هر سال از اخر قصه خبر دارم . بغض سنگینی گلویم را می فشارد که ناگاه حسنک را می اورند با بند ...و بو سهل روا  می دارد درحق  او انواع توهین و استخفاف...

در همین هنگام زنگ می خورد و باز من میدانم اخر داستان را اما بچه ها نمیدانند .

بچه ها تند تند کتاب هایشان را جمع می کنند  و می روند هیچ کس به فکر حسنک در بند نیست .حسنک باید همان گونه در بند بماند  با همان جبه ی حبری رنگ و خلق گونه اش  تا سه شنبه هفته بعد  البته اگر برف نیاید .. اگر هوا الوده نباشد ..و اگر..........

و سه شنبه دیگر می رسد  حسنک در بند بی گناه را  می اورند و محاکمه اش می کنند و محکوم به اعدام.

هیچ کدام از بچه ها صدایشان در نمی اید .هیچ کس اعتراض نمی کند و هیچ کس ..

اینقدر فرصت کلاس محدود است که هیچ کس جان دادن حسنک بر بالای دار را نمی بیند . هیچ کس به حالش گریه نمی کند تنها صدای مویه های مظلومانه مادر اوست که در کلاس می پیچد.

بچه ها به فکر کنکورند .امتحان نهایی ...تست های قلمچی  ..لغت های مهم ...اصطلاحات و عبارات کنکوری.

تعجب می کنم همین بچه ها  که کوچکترین بی عدالتی و تبعیض را در حق خودشان بر نمی تابند  چرا دم نمی زنند ..هیچ نمی گویند .

ومن دلم چقدر برای حسنک می سوزد  و برای بیهقی....  نویسنده ی بی پروا و حقیقت گویی که روایتگر دوران پر اشوب غزنویان است و افسوس تمام سهم ما از این همه درس و عبرت کنکور است و کنکور است و کنکور ...............

شکوفه خالصی زاده ----دبیر ادبیات - تهران اذر ماه ۹۰

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 22:48 | لینک  | 

بچه بودم..دخترکی خرد سال که از حسین (ع) بیشتر نامش را می شناختم تا مرامش

اما از همان کودکی مظلومیتش را به وضوح  دیده بودم. غریبیش را در قطرات اشک مادرم که با شنیدن نامش  به پهنای صورتش جاری می شد.

انگاه  که همراهش می شدم و به مراسم های محرم می رفتم . انگاه که چشم به چشمش می دوختم و می دیدم مادرم چنان دلسوزانه و محزون  در عزای حسین (ع) گریه می کند که گویی به چشم خود تمام مصیبت های کربلا را دیده است.

مادرم دل شکسته بود اما برای حسین (ع) دل شکسته تر اشک می ریخت و من از همان زمان کودکیم اشک را فقط برای حسین (ع) معنی کرده بودم که چون گوهری فرو بریزد از دلی سوز ناک چون ایینه شفاف و زلال. این اشک ها فقط هر سال در محرم  از چشمان مادرم  جاری می شد .

و من فهمیده بودم  حسین (ع) چقدر عزیز است.

 یا حسین (ع)

چه رمز ماندگار و جاودانه در عاشورای توست  .در نیم روز تو که تمام بشریت وام دار  ان است

یک کربلای تو فراتر از تمام جغرافیا و یک عاشورای تو فراتر از تمام تاریخ

عاشورا . کربلا .حسین (ع) .....تمام دیوان های شعر  .تمام کتاب ها  مدیون این سه واژه اند

  ادبیات و فرهنگ  انسان ها  از همان روز عاشورا شکل گرفت و بشریت بعد از ان روز عشق را اموخت.

یا حسین مظلوم(ع)

روز های سردمان با حرارت عشق تو گرم می شود  هیچ کس سرما نمی خورد .هیچ کس خسته نمی شود . قرن هاست که عاشورای تو به شب های تیره ما نور می بخشد هر چند باز هم به تاریکی می افتیم و گم می شویم .

یا حسین .. زمان  قرن هاست بین ما فاصله انداخته اما در اقلیم عشق این فاصله بی معناست

حسین جان... اینک که کاروان کربلایی عشق دوباره از تاریخ عبور می کند ما را از ملازمان واقعی  این کاروان قرار ده  و اشکی که در خور مظلومیت تو و خاندان پاک توست بر چشمانمان جاری کن

الهی امین

 

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 1:13 | لینک  | 

 

سال هاست كه با نوشته ها و خاطرات و سبك روان و شيرين معلم بزرگ (( دكتر محمد بهمن بيگي )) بنيان گذار اموزش و پرورش عشايري  اشنا هستم . اثارش را خوانده بودم . بخاراي من ايل من . اگر قره قاچ نبود . به اجاقت قسم و.....

در روز هاي اغازين خدمتم كه در يكي از روستاهاي شهرستان پارس اباد در استان اردبيل بود  هر وقت سختي هاي كار بر من فشار مي اورد به يادش مي افتادم و تسلي مي يافتم . به سختي هايي كه در راه اموختن كشيده بود  و عشقي كه در اين راه احاطه اش كرده بود و  با وجود همه ي كمبود ها و موانع سر راه  ثابت و استوار   به رسالت پيامبر گونه اش عمل  كرده بود.

هميشه وقتي اثار اين استاد بي بديل را مي خواندم  از نثر زيبايش لذت مي بردم سير نمي شدم دوباره مي خواندم .  يادم هست در كلاس درس هم بچه ها از اين درس بسيار لذت مي بردند سراسر گوش مي شدند و مي خواستند كه دوباره بخوانيم دوباره مي خوانديم و تا ساعت ها وحتي روز ها در شيريني ان خاطرات سير مي كرديم .

اما به راستي اين زيبايي قلم  صراحت بيان نغزي و شيوايي از كجاست  اين نثر تحت تاثير چيست كه اينگونه به دل مي نشيند .

به قول خود استاد كه نثرش را متاثر از مجله سخن و مقدمه هاي دكتر پرويز ناتل خانلري  دكتر ندوشن و............مي داند بنده سرچشمه اين شيريني  رواني و جذابيت را در كتاب ((به اجاقت قسم )) يافتم .

اين كتاب را چند سال  پيش از طرف انجمن انشا  كه به همت امور فرهنگي شهرداري تهران كه زمان اقاي احمدي نژاد بود  دريافت كرده بودم.

در اين كتاب استاد سي سال خاطرات اموزشي خود را كه با رنج و سختي و مشقت همراه بوده به زيبايي بيان مي كند  مرارت هايي كه مي كشد   ملامت هايي كه مي شنود  كسي نيست كه  تشويقش كند و اميدش دهد  تنها چشم هاي منتظر و اميدوار بچه هاي  ايل هست  كه او را وا مي دارد با دست هاي تهي و پاهاي لرزان اما استوار به راهي قدم بگذارد كه پر است از سنگلاخ  هر سنگي بر مي دارد سنگي ديگر سد راهش مي شود و به قول خود ((با پاي مسكين و بدن ناتوان چنان سر بالايي در شت و نا همواري مي پيمايد و از راهي دراز و پر سنگلاخ عبور مي كند))

 او به جاي تفنگ عشايري قلم و كتاب را بر مي گزيند . ايل به يكي چون او  احتياج دارد  بچه هاي ايل به ايثار و فداكاري چون اويي محتاجند  يكي كه پشت ميز نشيني  و قضاوت و  صدارت و انواع منصب هاي رنگين شهر را رها كند  و به داد انها بشتابد بچه هاي ايل حق دارند به فرداي روشن بينديشند اما جهل و بي سوادي شايد فردا را هم  از انها بگيرد  اما يكي هست يكي به فكر انهاست  او نمي تواند از كنار فرداي تاريك انها  بي خيال عبور كند . هوش و ذكاوت اين بچه ها ارامش و قرار از او گرفته  او كه خود اموخته و لذت علم را چشيده دوست دارد  همه ي بچه هاي عشاير اين لذت را احساس كنند  او دوست دارد زيبايي هاي اين دنيا را از دريچه ي دانش به انها  نشان دهد چون خود به اين زيبايي رسيده است .

 

او مي خواهد به رسالتش عمل كند به هر قيمتي كه باشد . ياد دهد بياموزد در هر كجا كه باشد كوه  جنگل   بيابان  ييلاق  قشلاق .

او فقط به اموختن فكر مي كند نه به حقوق و اضافه كاريش  نه به مرخصي و تعطيلاتش  زمان نمي شناسد  ساعت نميداند  اغاز كلاس درسش طلوع و پايانش غروب خورشيد است.

                                             ....................

من بدون شك و ترديد تمام زيبايي هاي نثر اين بزرگوار را در همت تلاش و بي  قراريش در  اموختن الفباي  فارسي يافتم   .

به راستي  قلمی که از چنین روح بزرگ و خستگی ناپذیری الهام می گیرد  نباید قلم نغز شیوا و رسا و تاثیر گذاری باشد؟

                                    ..........................................

در پايان به روح بزرگ و بلند اين معلم وارسته درود مي فرستم ودر مقابل تمام معلمان دوران  تحصيلم  و همه معلمان نازنين كشورم  سر تعظيم  فرود مي اورم.    

 نوشته شكوفه خالصي زاده دبير ادبیات - تهران پاییز ۸۹

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 23:25 | لینک  | 

 

خداي بزرگ من

دستان كوتاه و بي جان مرا به دامن كبرياييت گره بزن

و مرا پر كن از زيستن .... لبريز كن از بي قراري و تب اه و زاري

                                     ************

خدايا  چگونه  فريادت بزنم ..چگونه بخوانمت

وقتي تو در درونم  مرا به شكيبايي مي خواني

خدايا  چون درختچه اي در بيابان خشكيده مي مانم  كه تيغ هاي   مزاحمش نمايانتر از هميشه باعث ازار هر   رهگذري است .

 بهترين  باغبان باغ دل من ..بهاريم كن  و باران  زلالت را بر سرم بباران و مرا  در دامن ابيت پناه ده

كه مدت هاست از كودكيم به دور افتاده ام ...دست نوازشت را سخت محتاجم .

        اي بهترين بهانه براي زيستنم ...

  سخت دلتنگم .....دل تنگ و بي قرار  و مسرور از این  بی قراری

     اما ياد معطرت  جانم را  عطر اگين مي كند  و مرا از تبعيد گاه سرد به اغوش زلال و مهربانت  فرا مي خواند

 

ای خالق مهربان من :

    در دریایی از اندیشه و عشق تو  غوطه ورم و از اب های ارام اقیانوسی می ایم

                 که تمام فاصله را  برایت پا زدم  تا به ساحل  خوشبختیم  برسانی

               و خوشی من  غرق شدن در تو بود  حال انکه نمی دانستم .

 ای بهترین لغت لغت نامه کتابخانه زندگیم :

 

 زخم های خستگیم جز با داروی تو درمان نمی یابد  و من دوست دارم  این خستگی را

            ای همه درها به سوی تو باز و ای همه دست ها به سوی تو دراز

          دستان کوتاه مرا به بلندای ماه خود برسان

          

        خدایا مرا پر کن از بی قراری                    و لبریز کن از تب و اه زاری

        خدایا اگر قلبم از عشق خالیست             مرا خوش نوا کن چو مرغ قناری...........

 

                                  

                                                

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 22:42 | لینک  | 

دیشب دوباره خواب دیدم:

         "  باغچه نفس می کشید 

                         و خاک هنوز جان داشت   "

من دوباره جوانه خواهم زد

                           سبز خواهم شد

ریشه های من به گستره ی تمام جنگل است

                                  تمام تنم دوباره پر از برگ خواهد

ساقه هایم محکم تر از همیشه

                                   تا خورشید را ه خواهد افتاد

                         .....................

دیگر خواب تبر را نمی بینم

                         من خاطره وحشت تبر را فراموش کرده ام 

من به فردا می اندیشم

 

                   صبح دیگری در راه است.

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 18:36 | لینک  | 

  نو بهار آمد باز

  ارمغانش گل یاس

  تحفه اش عطر گل و سنبل و ...

  و یک دنیا راز...

               ***

   نو بهار آمد باز

  همه ی خاطره ی کهنه و فرسوده ی من

   زیر باران

                   جان یافت


  اشکم از دیده فرو ریخت زمین

  دلم ...آرام ...گرفت

       یادم آید آن روز

       اولین روز بهار

  تا ته کوچه ی بن بست سراپا احساس

  وپر از بوته ی یاس

  دست در دست ((علی)) 

  نغمه ها می خواندیم

    اسب چوبی به جلو  می راندیم

 

  خستگی ناپیدا

  شور و احساس همه پا بر جا

می رسیدیم در خانه ی ((بی بی ))

                          به هوای عیدی

  عیدیمان مشتی مغز گردو ... سمنو ... تخم مرغ رنگی

  سیب سرخ و ماهی........


  یاد «بی بی جان »خوش

  سکه می داد به ما

  نفری یک تومان

  به من و لاله و سارا و حمید

  حامد و دارا هم ...


  دختران بالا

  کفش های تازه

  پیرهن های عروسی بر تن

            بر سر چشمه ی آبادیمان

  نقل و آجیل و «پفک» می خوردند

  و من افسوس کنان

  به همان سکه بی بی دل خود خوش کردم

 


                            یاد بی بی جان خوش

                 یاد سر سبز علی هم خوش باد

علی ان سال بهار خون خود را به وطن عیدی داد

                          بی بی هم پیش خداست

                       خانه اش پابرجاست

در همان کوچه احساس ولی

                            یاس هایش تنهاست

                      

                                     ***

  امشب از روی نیاز

   سر سجاده سر سبز نماز

  گل نثارش کردم  ...

 

  نو بهار آمد بهار آمد باز ....

 

((به یاد برادرم  که در بهار ۶۵ خون و جان عزیزش را تقدیم وطن کرد و به شهادت رسید. یاد همه شهدا که این ارامش را به ما دادند گرامی )).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 4:4 | لینک  | 

كوله بارم خالي است

                              خالي از هر فكري 

                                                 خالي از هر احساس

به چه مي انديشم ؟

 فكر ماندن ؟  رفتن؟

                        فكر بيهوده شدن ؟        فكر از نيمه ره برگشتن؟

كوله بارم خالي است

        ومن شرمنده

               مانده از هر سفري

اه........ خورشيد كجاست ؟

كو  ؟    كه روشن  كند اين فكر مرا

خانه ام تاريك است

                                       عشق در ان مرده

شمع همسايه مگر خاموش است؟  

   يادم ايد

               كه زماني سخنم از در بود

كيفم از جام بلورين پر بود

                           كوله بارم گل بود

                           ......................

كوله بارم خالي است

                                 و خودم خالي تر

                          مانده ام در اين فكر

              با چه رويي به سفر خواهم  رفت ؟

                         کوله بارم خالی است .

 

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 19:5 | لینک  | 

          

زمانی که دانش اموز بودم عاشق زنگ انشا بودم  و بر عکس اکثر بچه ها که از این زنگ بیزار بودند من   این زنگ  را دوست داشتم  چون می توانستم  تراوشات ذهنیم را در کاغذی بریزم و با صدای بلند و  به تقلید از گویندگان تلویزیونی در کلاس بخوانم  اما چون در ریاضی  به اصطلاح ((کمیتم لنگ بود)) و از نظر جثه لاغر و نحیف بودم  تا موقع دبیرستان هیچ کدام از معلمانم استعداد مرا باور نکردند و هیچ کدام باورشان نشد که ان کلمات و جملات قلمبه سلمبه متعلق به کله کوچک من باشد برای همین هیچ وقت در انشا به من نمره ی خوبی ندادند .

یادم می اید در کلاس چهارم ابتدایی معلم بد اخلاقی داشتیم (( هر کجا هست خدایا به سلامت دارش)) که هر هفته موضوع انشایی به ما می داد و می نوشتیم و می اوردیم و سر کلاس می خواندیم اما منی که همیشه خودم را می کشتم تا انشایم را بخوانم هیچ وقت دیده نشدم به تصور اینکه نوشتنم چون ریاضی ضعیف است از من نمی خواست که بخوانم در حالیکه می دیدم اکثر بچه ها دست نوشته ها پدر یا برادر ویا داییشان را می اوردند و چه نمرات خوبی هم می گرفتند ولی من هیچ وقت نتوانستم به این معلم عزیز و نازنینم خودم را ثابت کنم و نشان دهم که استعداد مرا فقط با ریاضی نسنجد

ان روز طبق عادت معموله ی هر هفته وقتی وارد کلاس شدند دفتر های انشا را باید روی میز می گذاشتیم و منتظر صدا کردن خانم می شدیم  واقعیت من ان روز انشایم را ننوشته بودم و به تصور اینکه مرا باز نخواهد خواند دفتر سفیدی جلوی میزم گذاشتم  و برای اینکه خانم بویی نبرد مثل همیشه دستم را بلند کرد م که: خانم من بیام خانم من بیام از بخت بدم نگاه خانم چرخید به سمت من. دست و پایم لرزید چه می توانستم بکنم ؟ من یک عالمه انشای نوشته شد ه و خوانده نشده داشتم اما امروز...

این اخر بد شانسی بود اگر واقعیت را به خانم می گفتم باورش نمی شد وفکر می کرد من همیشه الکی دستم بالا است  . با اعتماد به نفس کامل دفتر سفیدم را برداشتم و به پای تخته رفته و به اصطلاح قدیمی ها فی البداهه به اندازه ی یکی دو صفحه سخنرانی کردم و به گمان اینکه خانم با دیدن صفحات سفید این صراحت و استعداد مرا مورد تشویق قرار خواهد داد دفتر را پیش رویش گذاشتم و مسرو ر و خوشحال منتظر نمره ی بیست بودم اما ....در کمال نا باوری نه تنها تشویق نشدم بلکه سزای نمرات بد ریاضی را در زنگ انشا دادم (هر چند در زنگ ریاضی به اندازه ی کافی و وافی مورد عنایت قرار می گرفتم . 

خانم از من قول گرفت که دیگر تکرار نشود .

نه ان روز و نه هیچ روز دیگر نتوانستم خودم را و قلم توانایم را و.... به خانم نشان دهم  

امروز بعد از ان همه سال خودم معلمم . و یقین دارم دانش اموز من در همه درس ها تواناییش به یک اندازه نیست واگر استعداد واقعی او شناخته شود و خوب هدایت گردد مطمنا  به اهداف عالی اموزشی  خواهیم رسید.

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 17:25 | لینک  | 

یکی از مطالب مهم  اموزشی نحوه طرح پرسش های امتحانی و پس ازان نحوه پاسخ گویی دانش اموزان است . برخی سوال ها گاه دچار کژ تابی ابهام و پیچیدگی و حتی ناروایی نحوی اند . همین موضوع دست مایه طنز دبیر خوش قریحه ی شهرستان داراب (سید عبد العلی پدرام ) شده است.

گفتنی است که هم پرسش ها و هم پاسخ ها واقعی هستند . 

-- دو تن از استادان معاصر خوش نویسی را نام ببرید.

                   کمال الملک  ناصر خسرو    ملک حسین کاوه   نستعلیق

-- پیرامون شخصیت کمال الملک هر چه می دانید بنویسید.

               کما ل الملک مردی بود پر شخصیت

--   نام دو فرقه ی مهم اسلامی را نام ببرید.

             ۱- مالکی             ۲- اشتری                 (عنوان مالکی  ذهن دانش اموز را به سمت مالک اشتر برده ااست ! )

--علت ضعف پادشاهان هخامنشی چه بود.؟

            خوش گذرانی پادشاهان قاجار

--  ارامگاه حافظ در کجاست ؟

               در سعدی

--به دوازده تن از یاران عیسی چه می گفتند؟

              یاران علل عظم !  (به سوال نیز توجه کنید)

-- ساسانیان مردم را به چند طبقه تقسیم می کردند ؟

              دو طبقه ۱- همکف     ۲-  فوقانی

-- دعوت پیامبران از چه زمانی اغاز شد ؟

           دهم اشورا

-- حضرت محمد (ص)  در چه تاریخی به  دنیا امد؟

           سی و دوم حجر السود

--  معاهده ی شومی را بنویسید ؟

            فین کن اشتاین  ( به سوال توجه شود )

 و به این سوالات چهار گزینه ای توجه کنید !

-- ناد ر شاه افشار چشم پسر خود را :

            الف-کر کرد   ب- لنگ کرد    ج- کور کرد   د- هیچکدام

--  اولین زنی که در راه اسلام شهید شد کدام مورد است؟

        الف-عمار          ب- یاسر     ج- سلمان          د- سمیه   ( دقت شود که سوال خوب است اما همه گزینه ها مردند و فقط یکی زن است

برگرفته از مجله ی رشد - پاییز ۸۹

 

 

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 23:10 | لینک  | 

هر سال چون محرم می شود با خود می اندیشم  

                                               و می ترسم

         به یاد مظلومیت حسین(ع) بغض راه گلوی بیمارم را می گیرد

                           بی بهانه برایش می گریم

                          اما باز می ترسم

می ترسم  وقتی فکر می کنم

ما که چون حسین (ع) همه چیزمان را در راه خدا ندادیم

ما که از شناخت و درک واقعی حسین (ع) فقط به اشک بسنده کردیم

ما که چون خواهرش زینب(س) در ترویج ارمان هایش نکوشیدیم

ما که حب دنیا به قدری چشم های بصیرتمان را  کور کرده  که گاهی خوب از بد نشناختیم

ما که حتی در شناخت حق از باطل دچار تردید شدیم

ما که ......................

                  حسین جان می اندیشم

 نکند  خدای نا کرده ما یزیدی باشیم

                               ......................................................

یا حسین دستمان را بگیر و شفاعتمان کن 

                                               و در این محرم ما را از ملازمان کاروان کربلاییت قرار بده

                                                                                                       امين

 

نوشته شده توسط  شکوفه خالصی زاده در ساعت 22:3 | لینک  |